شاعر : عباس رسولى
قلم میان انگشتان پیرمرد بود و دنبال مطلب تازه ای می گشت. مدتی بود که هیچ ننوشته بود. خسته و درمانده از روی کاغذها برخاست و فنجانی چای برای خود ریخت. ناگهان ایده ای به ذهنش رسید. تصمیم گرفت عشق دیرینه اش را بنویسد، از جایش برخاست و به سرعت به سمت پنجره رفت، نگاهی عمیق به بیرون انداخت، حلقه ای اشک چشمانش را فرا گرفت، قلم را برداشت و اینطور شروع کرد :
((در گذشته های دور، به دنبال راهی نو در عرصه زندگی به تهران آمدم. از آنجا که همه چیز یافتنی است، من هم در پی یافتن یک زندگی آرام و بی دغدغه محله ای را برگزیدم که شرایط محیطی و اقتصادی خوبی داشته باشد. روزها به دانشگاه می رفتم وشبها در محافل ادبی شرکت میکردم. جوان بودم و در ذهن خود رویاهای زیادی داشتم. تمام ذهنم روی نویسندگی متمرکز بود و کمتر به اطرافم توجه میکردم. شبی بعد از رسیدن به خانه، تصمیم گرفتم روی یکی از رمان هایم کار کنم. چند وقتی می شد که این رمان را شروع کرده بودم ولی از عهده اش برنمی آمدم، چند خطی از روی اجبارنوشتم. از فرط خستگی به کنار پنجره رفتم، همین که پنجره را باز کردم، خنکای نسیم صورتم را بوسید و من غرق نشاط شدم، تصمیم گرفتم چند لحظه ای آنجا بمانم وسیگاربکشم ولی یادم افتاد که سیگار ندارم. ناگهان چشمانم در چشمان دختری در روبروی خانه ام گره خورد، چند لحظه ای با تعجب به هم نگاه کردیم و بعد او با سرعت از کنار پنجره گریخت. برایم این کارش خیلی عجیب بود، انگار مدتی اتاق مرا زیر نظر داشت. چندین بار دیگر از پنجره، اتاقش را زیر نظر گرفتم ولی چراغ اتاق خاموش بود. آن شب دیگر نتوانستم چیزی بنویسم و تا صبح کنار پنجره نشستم. تمام ذهنم این سوال بود که او کیست و چرا مرا زیر نظر داشت. سحرگاه روزنه ای از نور اتاقش را روشن کرد و لحظه ای بعد نور خفه شد. آفتاب از پشت کوه ها نمایان شد و من همچنان اتاق دخترک را زیر نظر داشتم، چشمانم سنگین شده بود و تحمل پلکها برایم کاری سخت شده بود.
زمانیکه چشمانم را باز کردم ساعت نزدیک غروب بود ومن همان طور کنار پنجره به خواب رفته بودم. رمانم را کنار گذاشتم وداستانی جدید شروع کردم، تصمیم گرفتم که تا صبح بیدار بمانم و روی داستان جدیدم کار کنم. آن شب هوا خیلی سرد بود و این سردی تا استخوان نفوذ میکرد، قلم برداشتم و شروع به نوشتن کردم، سوز زیادی از سمت پنجره می آمد، پنجره کاملا" بسته نشده بود. برخاستم تا پنجره را ببندم، ناگهان ترسی سراسر وجودم را فراگرفت. با احتیاط خود را به پنجره رساندم و از کنار پرده دزدکی نگاهی به اتاق دخترک انداختم، اتاق کاملا" روشن بود و پرده ها به کنار رفته بودند ولی کسی آنجا نبود. جایم را درست کردم تا بهتر بتوانم ببینم، اتاق با ظرافت تزئین شده بود، تختی کنار پنجره بود که چراغی آویزان آنرا از بالا نظاره می کرد، یک میز چوبی در گوشه اتاق نمایان بود که چند کتاب و گلدانی کوچک روی آن قرار گرفته بود. آیینه ای بزرگ، درست کنار کمدی چوبی، به دیوار نصب شده بود. ناگهان درب اتاق باز شد و من به گوشه ای خزیدم، پنهانی نگاهم را خیره ساختم. دخترک کنار پنجره آمده بود و اتاق مرا زیر نظر داشت. من با زیرکی تمام به تماشایش نشسته بودم، از میان انبوه اعضایش، چشمانش مرا جذب کرد. چشمان خیلی زیبایی داشت که حتی از آن فاصله هم می درخشید. دخترک به کنار کمد رفت و مقابل آیینه ایستاد. شروع به شانه کردن موهایش کرد، شانه را میان انبوه موهای زیبایش می برد و با هر بار که اینکار را انجام میداد، زیباییش بیشتر می شد. پیراهنی قرمز با گلهای درشت به تن داشت که چسبندگی پیراهن، بدن ظریفش را به نمایش درآورده بود. دامنی کوتاه، پاهای بریده از لبه پنجره را پوشانده بود. چراغ اتاق را خاموش کرد و فقط نور ضعیف چراغ بالای تخت باقی ماند. دخترک در آن نور کم به سایه ای از جنس پریان بدل شد. از جایش حرکت کرد و درست در وسط اتاق دستانش را بالا آورد و همینطور در هوا می چرخاند، آرام و خونسرد به حرکت درآمد و همراهش دستان معلق در هوا را، با لطافت زیبایی حرکت می داد. ذهنم ملودی آسمان را به یاد آورد که در آن، پریانی از جنس بلور در میان ابرها می رقصیدند و خدا آنها را نظاره می کرد و لبخندی رضایت بخش برایشان می فرستاد. دخترک به اوج آمده بود و در تمام اتاق می رقصید. همانطور با رقص به کنار پنجره آمد و چشمانمان به هم خیره شد. تمام گونه هایم را اشک فرا گرفته بود. من در وسط پنجره ایستاده بودم و به چشمان خیس او نگاه می کردم، چند لحظه ای این حالت پایدار بود و ناگهان دخترک در میان سیاهی ها ناپدید شد. در همین لحظه آسمان غرید و سیل اشک برگونه زمین ریخت. سوز سردی به تنم نفوذ کرد و بدنم به لرزه افتاد، پاهایم سست شد و به زمین افتادم، در کف سرد اتاق به دور خود می پیچیدم و با صدای بلند گریه می کردم. تمام آن لحظاتِ نظاره را به یاد می آوردم . چند ساعتی همین طور به زمین چسبیده بودم و جرئت بلند شدن نداشتم. بالاخره با زحمت فراوان به سمت میز رفتم و قلم به دست، به نوشتم مشغول شدم .تمام اتفاقات ساعات پیش را نوشتم .
فردای آن روز با صدای زنگ درب خانه بیدار شدم. نگاهی به ساعت انداختم، عقربه ها هشت صبح را نمایش می دادند. یکی از دوستان به دیدارم آمده بود.
با صدای بلندی گفت:«سلام»
-«چی شده این وقت صبح اومدی؟»
-«هیچی ،فقط اومدم تا صبحونه رو با هم بخوریم.»
با نگاه، به نان سنگک و قابلمه ای که در دست داشت اشاره کرد. قابلمه و نان را داخل آشپزخانه برد و با صدایی بلند شبیه به فریاد گفت:«بیا ببین چه کله پاچه ای برای آقای آلن پو گرفتم. دِ بیا دیگه آقای آلن پو.»
-«خیلی خب، حالا چرا اینقدر داد می زنی.»
-«چیه امروز سرحال نیستی؟ اتفاقی افتاده.»
-نه، فقط دیشب نتونستم خوب بخوابم. دیروز دانشگاه چه خبر بود؟»
-«هیچی، همون درسای همیشگی. راستی امشب باید بریم خونه دکتر، شب شعره. یادت که نرفته؟»
-«نه، ولی نمی تونم بیام. یه خرده کار دارم.»
-«کارو ولش کن، مگه یادت رفته که این هفته نوبت توئه که شعر بخونی.»
-«نه، یادم نرفته ولی نمی تونم. اصلا" شاید هم اومدم.»
فنجان چای را برداشتم و به کنار پنجره رفتم. گلدانِ گل سرخی روی لبه پنجره دخترک بود. تمام خاطرات دیشب به سرعت از مقابل ذهنم عبور کرد.
پشت میز رفتم و شروع به نوشتن کردم. داستان را ادامه دادم و دوستم هم به مطالعه می پرداخت. نزدیک غروب خودمان را آماده کردیم و به منزل دکتر اسحاقی، استاد ادبیاتمان رفتیم. در راه دوستم با من صحبت می کرد و من فقط صدایش را می شنیدم و در عالم دیگر، به یاد دخترک بودم که مرا تسخیر خود کرده بود.
هنگام ورود، دکتر اسحاقی استقبال گرمی از ما کرد و گفت:«دست پر اومدی؟»
-یه شعر ازیدالله عاطفی آوردم.
وارد منزل شدیم. دکتر،هر ماه شب شعری را برگزار می کند که اکثر شرکت کنندگان، از دانشجویان خودش هستند و بیشترشان هم از دیگران شعر می خوانند. خانه دکتر،بزرگ نیست و ما مجبور بودیم که در وسط اتاق بنشینیم. تعدادی از دوستانم برایم دستی تکان می دادند و من هم جوابی برایشان نثار می کردم. آن شب تعداد شرکت کنندگان بیشتر از شبهای دیگر بود. در آن خانه کوچک همه تو در توی هم نشسته بودند و به اشعار دیگران گوش سپرده بودند و هر از گاهی دستی نثارشان می کردند. یکی از دانشجویان، اشعاری از خودش خواند که همه را به وجد آورده بود و مرتب مورد تشویق جمعیت حاضر قرار می گرفت. دکتر نزدیک من آمد و در گوشم نجوا کرد:«نفربعدی تو هستی، آماده ای؟»
باصدایی خش دار و لرزان گفتم:«بله آماده ام.»
با تشویق نظاره گران، دانشجوی شاعر جایش را به من سپرد. نگاهی دزدکی به جمعیت انداختم، تمام چشمها مرا می پایید. صدایم را صاف کردم و شروع کردم:
- «دلگیرِ دلگیرم، مرا مگذار و مگذر
از غصه می میرم، مرا مگذار و مگذر
با پای از ره مانده در این دشتِ تبدار
ای وای می میرم، مرا مگذار و مگذر
سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ
دل برنمی گیرم، مرا مگذار و مگذر
بالله که غیر از جرم عاشق بودن ای دوست
بی جرم و تقصیرم، مرا مگذار و مگذر
با شهپراندیشه دنیا گردم اما
در بند تقدیرم مرا مگذار و مگذر
آشفته تر از آشفتگان روزگارم
از غم به زنجیرم، مرا مگذار ومگذر »
چند لحظه ای سکوت برقرار شد و همه به من خیره گشته بودند. صدای دستی از انتهای اتاق همه را همدل ساخت و یک صدا تشویق کردند. من به سرعت از اتاق خارج شدم. از خدمت دکتر اسحاقی کسب اجازه برای خروج کردم و راهی خانه شدم.
در راه از شیشه تاکسی به بیرون و آدمها نگاه می کردم. همه چیز غریبه بود، همه رفتاری عجیب داشتند و هیچ کس شبیه انسانها نبود. همه برای به دست آوردن به قول خودشان- لقمه ای نان- به تکاپو می پرداختند و هیچ توجه ای به دیگری نداشتند. دلم خیلی گرفته بود، از تاکسی پیاده شدم و بقیه راه را پیاده رفتم. انبوه انسانها، آن موقع شب در پیاده رو اعصابم را خرد کرده بود. به سرعت از عرض خیابان گذشتم و در آن سمت خیابان کنار جوی آب حرکت می کردم. آسمان نعره ای کشید و باران جاری شد. آدم ها به سرعت فرار کردند و در سوراخی پنهان شدند. تقریبا" تمام پیاده رو خالی گشت و من مسیر خالی از انسان را طی می کردم. در وسط پیاده رو پیرمردی علیل، خود را روی زمین غلط می داد تا به کناری رَود ولی بیهوده تلاش می کرد. به زحمت او را به کناری کشیدم و کتم را به او دادم.
وقتی درب خانه را باز کردم، تعدادی پاکت نامه نظرم را جلب کرد،آنها را از زمین برداشتم. تمام پاکتها خیس شده بودند. روی بعضی از آنها را نگاه کردم، مربوط به محافل ادبی و این جور مسائل بود. همه نامه ها را کنار شومینه گذاشتم. به کنار پنجره رفتم ولی چراغ اتاق دخترک خاموش بود.
فردای آن روز، صبح زود از خواب برخاستم وکمی خانه را مرتب کردم. ابتدا از آشپزخانه شروع کردم و سپس اتاق را نظافت کردم. نامه ها را هم در قفسه کتابخانه جا دادم.
هر بار که به کنار پنجره می رفتم بیشتر عاشق می شدم و این دفعاتِ کنار پنجره بیشتر می شد.
آن روز تا شب هیچ اثری از دخترک نشد و من هرچه بیرون را نگاه کردم هیچ اتفاقی در آن خانه نمایان نبود. چند روزی این اتفاق افتاد و من هراسان کنار پنجره روز را به شب می رساندم. تصمیم گرفتم تا به بهانه ای از قضیه مطلع شوم.
با مقداری نذری به درب خانه دخترک رفتم ولی هیچ کس پاسخ نداد. خیلی نگران شده بودم و نمی توانستم این وضع را تحمل کنم. از همسایه ای پرسیدم:«اهالی این خانه کجا هستن؟»
-برای چی می پرسی؟
نگاهی به ظرف نذری در دستانم انداختم و گفتم:«ظرف نذریشون رو آوردم.»
-از اینجا رفتن؟
چند لحظه ای متحیر از این جمله ماندم، منتظر هر چیزی به غیر از این گفته بودم. قلبم صدای تپش هایش را گم کرد ونفس راه خروجی را پیدا نکرد، تمام دنیا دور سرم چرخ خورد، صدای پیرزن همسایه دور میشد ومن در خیال خود سیر میکردم ،چه طور ممکن بود؟
به زحمت وبا صدایی لرزان گفتم:«از اینجا رفتن؟! کجا؟ میشه آدرسشونو به من بدید.»
پیرزن با آن هیکل چاق و قلمبه اش خنده ای قهقهه وار، سر داد و گفت:«چیه حتما" می خوای ظرفشونو ببری؟»
من همین طور گیج و مبهوت او را نگاه می کردم. ادامه داد:«نه آدرسشو ندارم. یعنی هیچ کس نداره. چون بی خبر گذاشتن رفتن.»
سرنوشت بازی عجیبی را برسر من آورده بود، من ندانسته به مرگی ابدی دچار شده بودم. به ناچار به خانه برگشتم. تمام خانه را بهم ریختم و فریادکنان گریه می کردم. تمام آن شب به خاطرم آمد. لحظات رقص و چشمان دخترک مرا آزار می داد. تا چندین ماه مریضی سختی گرفتم و هر شب، تب و لرز به سراغم می آمد.
از آن به بعد زندگی ام تغییر کرد، هیچ کاری نمیتوانستم انجام بدهم و به ناچار از دانشگاه هم اخراج شدم ،دیگر کمتر مینوشتم و محافل ادبی دیگر رنگ مرا ندید، تمام نوشته هایم، جمله های عاشقانه بود و گه گاهی هم شعر میگفتم. چندسالی را به همین منوال گذراندم تا شاید دست زمان مرا به فراموشی بسپارد ولی هرچه قدر که بیشتر میگذشت، درد فراق بیشتر فزونی میافت و امید دیدار را بیشتر میکرد، تنها کارم شده بود چاپ نوشته های عاشقانه برای مجله ای که مخاطبانش نوجوانان بودند. بیشتر اوقات هم مطالعه میکردم. تمام این دوران، من تنها بودم وهیچ کس را لایق زندگی ندانستم و به امید دیدار دخترک که حتی اسمش را هم نمیدانستم به انتظار نشستم.
کم کم دست زمان بر سرم گرد پیری ریخت ومن هنوز امیدوار بودم تا او را ببینم، ولی عقربه زمان پایان خط را نشان میداد، کم کم پیری اثرش را گذاشت و من هر روز کارافتاده تر از گذشته میشدم، با این حال هنوز عاشق پیشه بودم و انتظار می کشیدم. روزی زنگ در به صدا در آمد، من که انتظار هیچ کس به غیر از خدمتکار خانه را نداشتم بی پرس و جو در را باز کردم، ناگهان در قاب در، پیرزنی با چشمانی آشنا را دیدم، آری همان چشم بود، همان چشمانی که لحظه ای چشمانم با آن گره خورده بود وهرگز فراموش نکرده بود، خیلی پیر شده بود ولی هنوز چشمانش زیبا مانده بود و با شوری جذاب مرا می پایید، خود را به او رساندم، چشمانم خیس شده بود و برای لحظاتی عمیق، به هم خیره شدیم از چشمانش باران میبارید، همانند دو ابر در شبی بارانی به هم رسیدیم وهمدیگر را در آغوش کشیدیم و صاعقه وار می چرخیدیم.
پایان.))
پیرمرد لبخندی سرد بر لبان خود نقاشی کرد و بلند گفت:« کاش به همین سادگی بود. حتی بلد نیستی دروغ بنویسی.»
سپس بلند بلند خندید. آنقدر خندید که خنده هایش به گریه بدل شد و هق هق کنان فریاد زد. سپس برخاست و تمام کتابها را از قفسه بیرون ریخت. کبریتی در دست گرفت. کبریت نمناک بود، چندین بار امتحان کرد ولی آتش نمی گرفت. نزدیک شومینه رفت و تکه چوبی که در حال سوختن بود را در دست گرفت. به سمت هزاران کتابی که حالا کف اتاق را پوشانده بودند رفت. تمام کتابها طعمه آتش شدند. در پایان کار گوشه ای ایستاد و به حاصل کار نگاهی انداخت. تمام کتابها خاکستر شده بودند. گوشه ای از اتاق کاغذی توجهش را جلب کرد که هنوز نسوخته بود. نگاهی به کاغذ انداخت، تا حالا آن کاغذ را ندیده بود، تکه کاغذ این نوشته را حمل میکرد :
« به نام خالق آتش عشق
موسیو شیرازی عزیز سلام
شاید برای گفتن راز دل سختی زیادی وجود داشته باشد ولی نگفتنش آزار دهنده تر است، مرا با تو اختی دیرینه است. از آن زمان که به محله ما آمدی من علاقه مندت شده بودم ولی ترسی دایم مرا از گفتن این راز دل منصرف میکرد. ترس از اینکه مرا نپذیری و طردم کنی. من هر روز و شب، رفت وآمدنت را از داخل تاریکی اتاق نظاره میکردم و در خیال خود با تو زندگی میکردم. اکنون دست روزگار قصد جدایی بین من وتو را دارد. من به همراه خانواده ام به کشور خود باز میگردیم و این جدایی برایم بسیار دشوار است. ما فردا باید برویم حداقل برای آخرین بار بگذار ببینمت تا درد فراق آرام گیرد.
منتظر همیشگی ات میشل
نوزدهم دی ماه یک هزار و سیصد وسی.»
پیرمرد مات و مبهوت نظاره گر تکه کاغذ بود. در دستانش لرزشی ایجاد شد. پاهایش رو به سستی رفت ناگهان بر زمین افتاد. بغض گلویش ترکید و زجه کنان ناله سر داد، کف اتاقِ پر از خاکستر، دراز کشید و نامه را با صدای بلند خواند. از کف اتاق برخاست وقلمی برداشت و در انتهای نامه چیزی نوشت.
تمام درها و پنجره ها را با دقت تمام بست و درزها را با پنبه پوشاند. اتاق را کمی مرتب کرد. سپس صورتش را اصلاح کرد وبهترین لباس هایش را پوشید. پتویی برداشت و در کف آشپزخانه به طور منظمی پهن کرد .سپس نامه را برداشت و به سمت شیر گاز رفت. دسته شیر را در دست گرفت. کمی صبر کرد نگاهی به نامه اندخت و سپس شیر را بازکرد. یک لیوان آب خورد وخیلی دقیق روی پتو در کف آشپزخانه دراز کشید. بطوریکه شکل چیدمان پتو بهم نخورد. چند دقیقه ای به همین منوال سپری شد و در این مدت او فقط به نامه فکر می کرد، شدت گاز فزونی یافته بود و نفس کشیدن را برایش سخت کرده بود، کم کم چشمانش سیاهی رفت. زنگ در به صدا درآمد. گویی کسی پشت در بود، چندین بار زنگ زد ولی کسی به استقبالش نرفت. چند دقیقه ای گذشت، این بار چندین نفر پشت در بودند و بوی گاز آنها را نگران کرده بود که مبادا برای پیرمرد اتفاقی افتاده باشد، مامور آتش نشانی با احتیاط در باز کرد و وارد خانه شد همین که در باز شد، پنبه هایی از لای درریخت. مامور آتش نشانی به سرعت تمام پنجره ها را باز کرد، وقتی وارد آشپزخانه شد با جسد پیرمرد روبرو شد که به طور خاصی روی پتو دراز کشیده بود و چشمانش کاغذی را که در دستانش بود دنبال می کرد. دیگران هم وارد آشپزخانه شدند، یکی از همسایه ها نزدیک جسد رفت و تکه کاغذی که در دست پیرمرد بود را برداشت، در انتهای تکه کاغذ نوشته شده بود:
«به سراغت می آیم برای همیشه، مرا بپذیر. دوستدار همیشگی تو سعید شیرازی.
نوزدهم دی ماه یک هزار و سیصد و هفتاد.»
پائیز 1388
مسعود توسلی
پایان
جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ


